حاتمیکیا در «آژانس شیشهای» یک پرسش ساده را به بحرانی تمامعیار بدل میکند: وقتی یک رزمندهی سابق برای نجات جان همرزمش به آخر خط میرسد، جامعه با او چه میکند؟ حاج کاظم، با آن بازی فراموشنشدنی پرویز پرستویی، آدمی است که سالها خشمش را مثل آتشفشانی خاموش فرو خورده و حالا، کنار عباس که در آستانه مرگ است، سرانجام فوران میکند. این فیلم استیصال گروهی از اعضای جامعه را نشان میدهد و همین صراحت تلخ بود که فیلم را در جشنوارهی فجر سال ۷۶ با ۹ سیمرغ بلورین به پرافتخارترین کار حاتمیکیا تبدیل کرد و دیالوگهایش را تا امروز سر زبانها نگه داشت.
نکتهای که آژانس شیشهای را پس از این همه سال زنده نگه داشته، همان تعبیر «شیشهای» است؛ تصویری از جامعهای که مناسباتش آنقدر شفاف و شکننده است که با کوچکترین ضربه از هم میپاشد. فیلم، عملا تریبونی میشود برای رویارویی نگاههایی که هیچکدام کاملا بر حق یا کاملا مقصر نیستند و درست همین موضوع است است که منتقدان را نسبت به فیلم دو دسته کرده اما فارغ از این جدلها، آن چه فیلم را به نقطهی عطف سینمای پس از انقلاب بدل کرده، جسارتی در بیان است که نمیگذارد به سادگی دوستش بداریم یا پسش بزنیم.
نظرات (0)